تبليغاتX
ye shab az shabaye paeez

ye shab az shabaye paeez
life is just a dream to its way to death

تنها

سه شنبه سوم شهریور 1388

شبهایی که بالشم خیس می شد از اشک شبونه و حسرت

فقط سکوت با من بود

                               

                                   

ساعت 0:17 نويسنده mahsa |


یکشنبه هجدهم مرداد 1388

نگاهت

پیچکی می شود

می پیچد

دور تنم

بازی می کند

با دستانم

خشک می شود                                                      

روی لبانم                                                               

و مرا پایبند می کند

به نباید ها.........           

                                                                                               


 

                                                                

ساعت 0:10 نويسنده mahsa |


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه سوم تیر 1388

... دلم پرواز می خواهد...

... دیگر کوله ام خالیست...

... دیگر صدای باران هم درمان نیست...

... باید بروم...

... جای من اینجا نیست...

... بروم آنجایی که باران از اوست...

... جایی فراسوی ابرها...

... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...

راهها به دو راهی ختم نمی شوند...

... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...

... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...

... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...

... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...

نيمی بردار و نيمی ببخش...

... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..

و آنجا که آبی نیست ...

آبی تر است...

... آنجا که دیگر نفس نیست...

... همه اش عشق است و عشق است و عشق...

...

... اما نه....

... هنوز قلم به دستانم چسبیده...

... انگار هنوز هم باران درمان است...

...

... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...

گویی پایان راهی...

... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند...

...

... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم..

خاک همیشه خشک است...


... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...

ماه همیشه تاریک است...


... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم..

نان همیشه تلخ است...


... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم..

زبان همیشه دروغ است...


... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم..


بی گانه همیشه خسته است...

... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم..

او همیشه هست..

همیشه مهربان است...

... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم..


بی گانه همیشه خسته است...

... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم..

او همیشه هست..

همیشه مهربان است...

ساعت 22:6 نويسنده mahsa |


جمعه شانزدهم اسفند 1387

کم نیستن احمقایی که

از مرگ میترسن...

و میترسن...

و میترسن...

 و همچنان میترسند...

تا در نهایت از ترس مرگ خودشونو میکشن...

                     

ساعت 17:6 نويسنده mahsa |


جمعه شانزدهم اسفند 1387

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

ساعت 16:51 نويسنده mahsa |


دعا

جمعه شانزدهم اسفند 1387

جک ریمر یکی از نویسندگان معاصر و آشنا به علوم الهی می نویسد: خداوندا ما نمی توانیم به در گاه تو دعا کنیم تا جنگ را پایان بخشی زیرا می دانیم دنیا را به این شکل آفریدی و انسان خود قادر است جاده ی صلح را هموار سازد.ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بین ببری زیرا منابعی به ما عطا کرده ای که در صورت استفاده ی عاقلانه از آن می تواند  تمام دنیا را تغذیه کند .ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی زیرا به ما دیده ی بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبیهای تمام انسانها را ببینیم . ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به نا امیدی هایمان پایان بخشی زیرا توانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطا کرده ای. ما نمی توانیم دعا کنیم بیماری را ریشه کن کنی زیرا به ما قدرت تفکر داده ای تا به وسیله ی آن راه علاج بیماری را پیدا کنیم.

بنا بر این به درگاهت دعا خواهیم کرد به ما قدرت اراده و عزمی راسخ عطا کنی تا دیگر لازم نباشد بگوییم خدایا ما را به آرزوهایمان برسان ...

                 

ساعت 16:46 نويسنده mahsa


!

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

پلی برای خود ساخته ام

هرگاه دلتنگت می شوم

بی اختیار قدم می گذارم

به نیمه هایش که می رسم

ویران می شود

پرت می شوم

در اعماق رویاهایم غرق می شوم

هیچ گاه به آخرش نمی رسم

تو دست نیافتنی هستی...

 

ساعت 21:42 نويسنده mahsa |


شنبه هفتم دی 1387

Don't go for looks,
            
            they can deceive
            
            Don't go for wealth
            
            even that fades away.
            
            Go for sum1 who makes u
            
            smile becoz o­nly a smile makes
            
            a dark day seem bright..
            
            دنبال نگاه ها نرو،
            
            ممکنه فریبت بدن
            
            دنبال ثروت نرو
            
            چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه
            
            دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی
            
            چون فقط یه لبخنده که میتونه
            
            باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد

ساعت 10:40 نويسنده mahsa |


مرد بی جان

چهارشنبه ششم آذر 1387

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

ساعت 16:24 نويسنده mahsa |


هيچ کسي زيبا نمي شه

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

انقدر دوست دارم که تو کتابا جا نمي شه
پي چاره ام با حرفاي الفبا نمي شه
من که هيچ ساعتمم ديوونته دروغ که نيست
تو از اون روزي که رفتي خوابيده پا نمي شه
هي ميگم کاش که معجزه شه با همديگه


دو سه ساعتي بريم کنار دريا نمي شه
آسمون دلش گرفته مث اخماي تو 


يه گره افتاده رو پيشونيشو وا نمي شه
مگه کم نازتو کشيدم گلم؟
که ديگه يه ذره خندتم مال ما نمي شه


مگه از من چي شنيدي که يهو دلت شکست؟
دل عاشق بيشتر از يه دفعه رسوا نمي شه


روزي که مي خواستي بياي پيشم مث ديوونه ها
از همه پرسيدم چرا فردا نمي شه


اينه رسمش؟ تا يه چيزي شنيدي باورت بشه؟
اينجوري که قصه مون عبرت دنيا نمي شه


باشه هر چي تو بگي قبول  فقط اينو بدون
حکم قتلمم بدي هيچ کسي زيبا نمي شه

                                

ساعت 19:48 نويسنده mahsa |


...؟

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

به آرزوهام مي رسم اگه که تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت مي شم مثه فرشته ها تو نقاشي
اي کاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي کاش بدوني چشاتو به صد تا دنيا نمي د م
يه موج گيسوي تورو به صد تا دريا نمي دم
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن که کني مرگ گلاي مريمه
نگام کن و برام بگو  بگو مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلاي شمدوني

                                  

ساعت 7:22 نويسنده mahsa |


مزد عاشقی

شنبه شانزدهم شهریور 1387

سهم من از تو چي بوده بعد از عمري انتظار بعد از عمري تشنگي سهم من شد شوره زار
سهم من از عشق تو  ثانيه هاي کبود آسموني تيره تر ستاره اي که نبود
سهم  من فرياد بود ته بن بست جنون
آرزوهاي هلاک آينه هاي بي جون
سهم من دلشوره بود پشت قاب پنجره سوختن با درد تو در کوير خاطره
از شب و روز زمين خستگي سهم منه
 تو بگو اين همه درد مزد عاشق شدنه؟

                                   

 

ساعت 16:14 نويسنده mahsa |


در یک نگاه

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

حتی اگر

            آسمان و زمین یکی شوند

       از پیوند دو دل

                      و از ریختن قلبها در یک نگاه می نویسم

                                 

ساعت 16:1 نويسنده mahsa |


می دونم

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

می دونم عشقت بزرگه حتی از سرم زیاده

می دونم دلم کوچیکه طاقت دردو نداره

اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده

واسه مردن پیش چشمات اون اجازه نمی گیره

رفتی اما دل همیشه بهونتو می گیره

بی وفایی اما قلبم همیشه واست می میره

                    

ساعت 15:49 نويسنده mahsa |


سهم من

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

زیر بارون راه نرفتی تا ببینی من چی میگم

تو ندیدی اون نگاه و تا بفهمی از کی می گم

چشمای اون زیر بارون سرپناه امن من بود

سایه بون دنج پلکاش جای خوب کم شدن بود

حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم

زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم

تنها شب مونده و بارون

همه ی سهم من این بود...

                     

ساعت 7:29 نويسنده mahsa |


برای اولین من...

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

برای اولین من که آخرین من نشد

قشنگترین ترانه ای که بهترین من نشد

تو باورت نشد که من عاشق ترین عاشقام

تو تشنه ی شکستن و من عاشق شقایقام

از ذهن من نمی ره که حرفای تو یه قصه بود

که عشق تو برای من فقط عذاب و غصه بود

ترانه ی شکستنم ترانه ای برای توست

غرور تکه تکه ام بهانه ای برای توست

                      

ساعت 7:17 نويسنده mahsa |


یادم باشه

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

یادم باشه فردا رو جلو بندازم

                                         و

ساعتم را کوک کنم روی چه وقت

             فردا بارون بگیره

بیاد تا نزدیکی های عصر و برگرده

یادم باشه اگه آهسته گام بردارم

                          دیرتر شب می شه

و آفتابگردون ها دیرتر لال می شن

چیز های دیگه هم یادم باشه

یادم باشه           یادم باشه               یادم باشه

            

ساعت 2:58 نويسنده mahsa |


خاطرات خیس

یکشنبه دهم شهریور 1387

دلتنگ خسته بی هیجان پشت پنجره

کز کرده ایستاده زمان پشت پنجره

هر شب برای چیدن ماه نگاه تو

در من خلاصه می شود جهان پشت پنجره

پاییز می وزد به هوای همیشه ام

با لحجه ی بهار بخوان پشت پنجره

پیچید در هوای دلم رعد یاد تو

یعنی شکست بغض خزان پشت پنجره

باران گرفت شاعر دیوانه تا ابد

با خاطرات خیس بمان پشت پنجره

        

ساعت 19:35 نويسنده mahsa |


دیدار

یکشنبه دهم شهریور 1387

وقتی نمی بینم تورو چشام و واسه چی بخوام

نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

هر کسی می بینه می گه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

دیگه بسه راضی نشو این جوری در به در بشم

                     

ساعت 16:35 نويسنده mahsa |


شاپرک

یکشنبه دهم شهریور 1387

شاپرک بالت شکسته                                    پر پروازتو بسته

می بینم غم توی چشمات                               چه غریبونه نشسته

شاپرک خوابه قناری                                       چه جوری دووم میاری

گلا پژمرده و زردن                                         تو عجب طاقتی داری

شاپرک دردت به جونم                                    تو رو از خودم می دونم

بذار این شعری که گفتم                                واسه ی دلت بخونم

شاپرک دل توی سینه                                    تا ابد تنها می شینه

وقتی شب می رسه از راه                             خواب پروازو می بینه

واسه زخمات یه دوا نیست                            دلم از دلت جدا نیست

توی این غربت جون گیر                                یه نگاه آشنا نیست

هر جا که می ری خزونه                               غروب دل نگرونه

آفتابش جونی نداره                                    اما شب اینجا می مونه

نمی دونم مثل بارون                                  رو کدوم شونه ببارم

روی شاخه ها تو غربت                               شاپرک من تو رو دارم

                         

ساعت 16:26 نويسنده mahsa |


دل من

یکشنبه دهم شهریور 1387

دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم

دل من تنهاییات پر از سواله می دونم

دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم

دل من آرزوهات نقشه بر آبه می دونم

دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم

دل من عاشقیات مثل جنونه می دونم

دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد

دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد

دل من امید تو فقط باید خدا باشه

دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

                                  

ساعت 16:17 نويسنده mahsa |


تنها

یکشنبه دهم شهریور 1387

توی این هوای بارونی دیگه دلم تنهای تنهاست

دیگه این دل غریبم توی این حباب بی کسی تنهای تنهاست

برای از تو سرودن خیلی دیره خیلی دیره

ته این جاده خیلی پیره خیلی پیره

می دونی برای چی؟ چون هر عاشقی تنها و دل شکسته هزاران بار این راه و رفته.

                

ساعت 16:6 نويسنده mahsa |


دلبر و ماه

یکشنبه دهم شهریور 1387

روزی پسرکی دل شکسته کنار پنجره رفت.تنها کز کرده بود که ناگهان خورشید دلش به حالش سوخت و گفت:ای پسر چرا گرفته ای؟

-از دست تو ای خورشید

خورشید خشمگین شد و با چهره آژنگ پرسید:چرا؟

- خواهشی از تو دارم ای خورشید

-بپرس...؟

قسمت می دهم به روشناییت که اینقدر من و یارم را از هم جدا نکنی پسرک با التماس گفت:برو تا ماه من بیاید تا از دلتنگیش نجات یابم .که یک دفعه همه جا تاریک شد ولی ماه نیامد.

پسرک دلتنگ شد شروع به گریستن کرد که ناگهان محبوب سر رسید.او را در آغوش گرفت.

پسرک به ماه گفت:چرا دیر کردی دیر آمدی دلبرم؟

ماه گفت:ای پسر من به جز تو هزاران دلداده ی دیگر دارم.

از این حرف ماه پسرک دلش شکست و قلبش گرفت و مرد. ماه تا ابد تنها شد و دیگر کسی او را دلداده خطاب نکرد!!

                         

ساعت 15:56 نويسنده mahsa |


پاییز

یکشنبه دهم شهریور 1387

از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خواب آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهید به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

                                             فروغ فرخزاد

 

ساعت 13:29 نويسنده mahsa |


من

یکشنبه دهم شهریور 1387

ثانیه های پر تپش لحظه اظطراب من

رفتن بی دلیل تو سوال بی جواب من

سفر همیشه فاصله اس برای هم صدا شدن

با من بمون تو خلوتم تا انتهای شعر من

ساعت 13:10 نويسنده mahsa |