شبهایی که بالشم خیس می شد از اشک شبونه و حسرت
فقط سکوت با من بود
ساعت 0:17 نويسنده mahsa
|
کم نیستن احمقایی که
از مرگ میترسن...
و میترسن...
و میترسن...
و همچنان میترسند...
تا در نهایت از ترس مرگ خودشونو میکشن... 
ساعت 17:6 نويسنده mahsa
|
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

ساعت 16:51 نويسنده mahsa
|
جک ریمر یکی از نویسندگان معاصر و آشنا به علوم الهی می نویسد: خداوندا ما نمی توانیم به در گاه تو دعا کنیم تا جنگ را پایان بخشی زیرا می دانیم دنیا را به این شکل آفریدی و انسان خود قادر است جاده ی صلح را هموار سازد.ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بین ببری زیرا منابعی به ما عطا کرده ای که در صورت استفاده ی عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند .ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی زیرا به ما دیده ی بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبیهای تمام انسانها را ببینیم . ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به نا امیدی هایمان پایان بخشی زیرا توانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطا کرده ای. ما نمی توانیم دعا کنیم بیماری را ریشه کن کنی زیرا به ما قدرت تفکر داده ای تا به وسیله ی آن راه علاج بیماری را پیدا کنیم.
بنا بر این به درگاهت دعا خواهیم کرد به ما قدرت اراده و عزمی راسخ عطا کنی تا دیگر لازم نباشد بگوییم خدایا ما را به آرزوهایمان برسان ...

!
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
پلی برای خود ساخته ام
هرگاه دلتنگت می شوم
بی اختیار قدم می گذارم
به نیمه هایش که می رسم
ویران می شود
پرت می شوم
در اعماق رویاهایم غرق می شوم
هیچ گاه به آخرش نمی رسم
تو دست نیافتنی هستی...
ساعت 21:42 نويسنده mahsa
|
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

ساعت 16:24 نويسنده mahsa
|
هيچ کسي زيبا نمي شه
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
انقدر دوست دارم که تو کتابا جا نمي شه
پي چاره ام با حرفاي الفبا نمي شه
من که هيچ ساعتمم ديوونته دروغ که نيست
تو از اون روزي که رفتي خوابيده پا نمي شه
هي ميگم کاش که معجزه شه با همديگه
دو سه ساعتي بريم کنار دريا نمي شه
آسمون دلش گرفته مث اخماي تو
يه گره افتاده رو پيشونيشو وا نمي شه
مگه کم نازتو کشيدم گلم؟
که ديگه يه ذره خندتم مال ما نمي شه
مگه از من چي شنيدي که يهو دلت شکست؟
دل عاشق بيشتر از يه دفعه رسوا نمي شه
روزي که مي خواستي بياي پيشم مث ديوونه ها
از همه پرسيدم چرا فردا نمي شه
اينه رسمش؟ تا يه چيزي شنيدي باورت بشه؟
اينجوري که قصه مون عبرت دنيا نمي شه
باشه هر چي تو بگي قبول فقط اينو بدون
حکم قتلمم بدي هيچ کسي زيبا نمي شه

ساعت 19:48 نويسنده mahsa
|
...؟
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
در یک نگاه
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
حتی اگر
آسمان و زمین یکی شوند
از پیوند دو دل
و از ریختن قلبها در یک نگاه می نویسم

ساعت 16:1 نويسنده mahsa
|
می دونم
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
می دونم عشقت بزرگه حتی از سرم زیاده
می دونم دلم کوچیکه طاقت دردو نداره
اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده
واسه مردن پیش چشمات اون اجازه نمی گیره
رفتی اما دل همیشه بهونتو می گیره
بی وفایی اما قلبم همیشه واست می میره

ساعت 15:49 نويسنده mahsa
|
سهم من
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
زیر بارون راه نرفتی تا ببینی من چی میگم
تو ندیدی اون نگاه و تا بفهمی از کی می گم
چشمای اون زیر بارون سرپناه امن من بود
سایه بون دنج پلکاش جای خوب کم شدن بود
حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود...

ساعت 7:29 نويسنده mahsa
|
برای اولین من...
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
برای اولین من که آخرین من نشد
قشنگترین ترانه ای که بهترین من نشد
تو باورت نشد که من عاشق ترین عاشقام
تو تشنه ی شکستن و من عاشق شقایقام
از ذهن من نمی ره که حرفای تو یه قصه بود
که عشق تو برای من فقط عذاب و غصه بود
ترانه ی شکستنم ترانه ای برای توست
غرور تکه تکه ام بهانه ای برای توست

ساعت 7:17 نويسنده mahsa
|
یادم باشه
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
یادم باشه فردا رو جلو بندازم
و
ساعتم را کوک کنم روی چه وقت
فردا بارون بگیره
بیاد تا نزدیکی های عصر و برگرده
یادم باشه اگه آهسته گام بردارم
دیرتر شب می شه
و آفتابگردون ها دیرتر لال می شن
چیز های دیگه هم یادم باشه
یادم باشه یادم باشه یادم باشه

ساعت 2:58 نويسنده mahsa
|
دلتنگ خسته بی هیجان پشت پنجره
کز کرده ایستاده زمان پشت پنجره
هر شب برای چیدن ماه نگاه تو
در من خلاصه می شود جهان پشت پنجره
پاییز می وزد به هوای همیشه ام
با لحجه ی بهار بخوان پشت پنجره
پیچید در هوای دلم رعد یاد تو
یعنی شکست بغض خزان پشت پنجره
باران گرفت شاعر دیوانه تا ابد
با خاطرات خیس بمان پشت پنجره
ساعت 19:35 نويسنده mahsa
|
وقتی نمی بینم تورو چشام و واسه چی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کسی می بینه می گه طفلکی دیوونه شده
تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در به در بشم

ساعت 16:35 نويسنده mahsa
|
شاپرک بالت شکسته پر پروازتو بسته
می بینم غم توی چشمات چه غریبونه نشسته
شاپرک خوابه قناری چه جوری دووم میاری
گلا پژمرده و زردن تو عجب طاقتی داری
شاپرک دردت به جونم تو رو از خودم می دونم
بذار این شعری که گفتم واسه ی دلت بخونم
شاپرک دل توی سینه تا ابد تنها می شینه
وقتی شب می رسه از راه خواب پروازو می بینه
واسه زخمات یه دوا نیست دلم از دلت جدا نیست
توی این غربت جون گیر یه نگاه آشنا نیست
هر جا که می ری خزونه غروب دل نگرونه
آفتابش جونی نداره اما شب اینجا می مونه
نمی دونم مثل بارون رو کدوم شونه ببارم
روی شاخه ها تو غربت شاپرک من تو رو دارم

ساعت 16:26 نويسنده mahsa
|
دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم
دل من تنهاییات پر از سواله می دونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم
دل من آرزوهات نقشه بر آبه می دونم
دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم
دل من عاشقیات مثل جنونه می دونم
دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد
دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد
دل من امید تو فقط باید خدا باشه
دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

ساعت 16:17 نويسنده mahsa
|
توی این هوای بارونی دیگه دلم تنهای تنهاست
دیگه این دل غریبم توی این حباب بی کسی تنهای تنهاست
برای از تو سرودن خیلی دیره خیلی دیره
ته این جاده خیلی پیره خیلی پیره
می دونی برای چی؟ چون هر عاشقی تنها و دل شکسته هزاران بار این راه و رفته.

ساعت 16:6 نويسنده mahsa
|
روزی پسرکی دل شکسته کنار پنجره رفت.تنها کز کرده بود که ناگهان خورشید دلش به حالش سوخت و گفت:ای پسر چرا گرفته ای؟
-از دست تو ای خورشید
خورشید خشمگین شد و با چهره آژنگ پرسید:چرا؟
- خواهشی از تو دارم ای خورشید
-بپرس...؟
قسمت می دهم به روشناییت که اینقدر من و یارم را از هم جدا نکنی پسرک با التماس گفت:برو تا ماه من بیاید تا از دلتنگیش نجات یابم .که یک دفعه همه جا تاریک شد ولی ماه نیامد.
پسرک دلتنگ شد شروع به گریستن کرد که ناگهان محبوب سر رسید.او را در آغوش گرفت.
پسرک به ماه گفت:چرا دیر کردی دیر آمدی دلبرم؟
ماه گفت:ای پسر من به جز تو هزاران دلداده ی دیگر دارم.
از این حرف ماه پسرک دلش شکست و قلبش گرفت و مرد. ماه تا ابد تنها شد و دیگر کسی او را دلداده خطاب نکرد!!

ساعت 15:56 نويسنده mahsa
|
از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خواب آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه می دهید به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
فروغ فرخزاد
ساعت 13:29 نويسنده mahsa
|
ثانیه های پر تپش لحظه اظطراب من
رفتن بی دلیل تو سوال بی جواب من
سفر همیشه فاصله اس برای هم صدا شدن
با من بمون تو خلوتم تا انتهای شعر من
ساعت 13:10 نويسنده mahsa
|